تو حياهوي روزگار خودم رو هم گم كرده بودم چه برسه اين چهار ديواري كوچيك!
دلم خيلي گرفته بود... مث ماهي تنگ بلور دنبال دريا ميگشت... ياد روزاي خوبي افتادم كه بي پروا ميومديم برا هم درد دل ميكرديم.
آيدا خيلي شيشه دلم نازك شده... اينقده با تيك تاك ساعت هم ممكنه بشكنه...
دلم ميخواست يك ساعت جاي خدا بودم... اونوقت هر كاري كه نميتونمو انجام ميدادم.
نميدونم چرا خدا براي مجازات فقط بلده منو انتخاب كنه... ولي هرگز آدمهايي كه تو اوج راحتي و حق به جانبي بهم خيانت كردن، اذيتم كردن، دلمو شكستن... هرگز نديدم كه تنبيه بشن، انگار براي اونا دستم نمك بيشتر داره. هميشه خودم رو با اين آروم كردم كه من اشتباه ميكنم... ولي خدا به آدماي بد و بي معرفت بال بيشتري ميده... بعد اين همه سال ، شب روز ، شب روز ، شب روز ، بي استراحت ... بي ادعا كار و كار و كار ، درس و درس و درس... دلم ميگيره كه هيچي نيستم و آدماي دور و برم با دورويي چه جوري سوار جت ميشن و به كجاها ميرسن...
يكساعت برم اون بالا... فكر كنم ترازوي عدالتش كج شده!
فكر كنم خدا خيلي پير و ناتوان شده... بي رنگ و بي اثر... يا شايدم ديگه منو دوس نداره...
